سیب سرخ آرزوهای مامان ، قاصدک رویاهام ، رهامسیب سرخ آرزوهای مامان ، قاصدک رویاهام ، رهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

قاصدک دوست داشتنی من رهام

عید مبعث و سومین سفر قاصدک

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿۱﴾  بخوان به نام پروردگارت که آفرید خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿۲﴾   انسان را از علق آفرید بخوان ای محمد ؛ باران را بخوان تا طراوت را به کویر خشک بی ایمانی ببارد ، خورشید را بخوان تا دلهای سرد و افسرده از جهالت را گرمایی دل انگیز بخشد ؛ اندیشه را بخوان تا کتابهای لبریز از اشعار بی معنا و مفهوم را مچاله در زباله دان تاریخ اندازد ؛ عشق را بخوان تا بپرستد ؛ به خاک بنشیند ؛ به سجده بیفتد خالق بی همتای هستی را ! بخوان آفریدگارت را ؛ بخوان محمد ، به نام پرودگاری که ترا و تمام کائنات را از هیچ آفرید ؛ بخوان تا تمام هستی با تو همن...
30 خرداد 1391

اي مامان تنبل

سلام سيب سرخ آرزوهام حالت كه خوبه  !!!؟؟ البته مي دونم كه حالت خوبه گل قشنگم . من و تو هر لحظه باهم هستيم . واي چه حس خوشمزه ايه !! اميدوارم اين مامان تنبل رو ببخشي كه خيلي وقته بهت سر نزده ! البته خودت دليلش رو مي دوني ؛ گاهي مامان بدحال بد حال بوده  واي واي واي !! امان از اين ويار كه فكر مي كردم دست از سرم برداشته و خلاص شدم ولي به قول رضا خودم خودمو چشم زدم . انگار همه چيز از اول شروع شد !! تقریبا ٤ کیلو وزن کم کردم و ... . دليل ديگه  مشغله زياد كاري تو اداره و به تبع آن خستگي و ... . و  ديگه مهموني هاي پي درپي و .... البته چون تو مهمترين و عزيزترين چيز زندگي مامان هستي...
27 خرداد 1391

لیله الرغائب

سلام نفسم دیشب شب آرزوها بود چه آرزویی کردی بهشت آرزوهای من !؟   اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"   شب آرزوها اولین شب جمعه ماه رجب رو می گن که ماه خداست ؛ ماه تولد حضرت علی (ع) ، امام اولمون ؛ ماه مبعث پیامبر عزیزمون و ... . تو این شب فرشته های خدا کنار کعبه جمع می شن و دعا می کنند . و آدمهای دنیای مامان هم هر چیزی رو که دوست داشته باشند تو این شب از خدای مهربون می ...
5 خرداد 1391

فکر کنم امروز حالم خوبه !

به قول زینب یکی از دوستهام دیگه پامو گذاشتم تو بهشت !  چند روز گذشته واقعا حالم بد بود چشمت روز بد نبینه چون از غذا بدم می اومد فقط دلم می خواست آب دوغ خیار بخورم اونم بدون گردو و کشمش ؛ ناپرهیزی کردم و افتادم (یعنی مریض شدم ) ؛ بیچاره پدر این روزها همش شاهد مریضی و بی حالی منه ؛ خیلی هوامو داره و سعی می کنه مواظبم باشه ، مامان خیلی دوستش داره و بهش قول می ده حالش که خوب شد تمام محبتهاشو جبران کنه .                                  &nb...
5 خرداد 1391

روزهای سخت مامان

  سلام ترنم بهار مامان ! این روزها کمتر می تونم به وبت سر بزنم آخه نزدیک یک هفته است به شدت سرما خورده بودم و اصلا حالم خوب نبود   تب و لرز ، گلو درد ، ضعف و بی حالی ، وای کمر درد که دیگه نگو  از شدت درد نمی تونستم از جام تکون بخورم ،‌کلی  گریه کردم    نمی تونم به خاطر تو گل قشنگم هر دارویی رو هم استفاده کنم به خاطر همین واقعا اذیت شدم ! دکتر بهم استعلاجی داد ولی بیشتر از دو روز نشد بمونم خونه و از محل کارم تماس گرفتند که در صورت امکان بیام اداره و...
31 ارديبهشت 1391

روز مادر

سلام مامانای مهربون روزتون مبارک           این دسته گل هم قابل شمارو نداره                                                           مامان بهم گفت : امروز روز مادره . روز تولد حضرت فاطمه (س) ، لایق ترین ، مهربونترین و دوست داشتنی ترین مادر دنیا ! و امروز به افتخار تولد این گوهر هستی روز مادر نام...
23 ارديبهشت 1391

آرامگاه فردوسی

آشنایی من با آقای فردوسی منو مامان و پدر یه نصف روز رفتیم جایی که آرامگاه فردوسی قرار داشت . همون که یه شاهنامه بی نظیر داره ( مامان می گه شاهنامه یک کتاب شعره  و آقای فردوسی توی اون درباره پهلوانها و روش جنگیدن اونها صحبت کرده ) هر چند من که معنی این چیزها رو نمی فهمم     مامانم همه شاهنامه رو وقتی راهنمایی بوده خونده   ( خودش می گه این کتاب خیلی تو اون سن خوندنش سخت و زود بوده ولی مامانم کلا عادت داشته کتابهای بزرگونه بخونه     بعضی از اونها رو به دور از چشم مامان و باباش می خونده ) . بگذریم ؛ منظور مامان و پدر از بردن من به آرامگاه فردوسی آشنا کردن من با این شاعر بزرگ بود . آخه اون...
15 ارديبهشت 1391